تبليغاتX
هزارو یک روز دانشگاه -

هزارو یک روز دانشگاه

اتفاقات روزمره

وقتي توي ترافيک وسط ِ صندلي عقب يک تاکسي طوري نشسته‌ايد که عنقريب است مابين دو آدم چاقي که شما را احاطه کرده‌اند، چيزي به جز يک خط ِ باريک از شما بر جاي نماند!! (استعاره از اينکه له شويد!) و
وقتي مي‌دانيد که درصد ِ تعريق ِ آدم‌هاي چاق اندکي!! بيشتر از حد معمول است...

وقتي بوي عرقشون هم داره خفت ميكنه........
وقتي شيشه‌هاي عقب ِ تاکسي مذکور تا خرخره بالا باشند ....
وقتي تنها روزنه‌ي شما براي ارتباط با دنياي خارج، پنجره!ي سمت ِ شاگرد! است........
 آن‌وقت است که يک باد ِ کوچولو که صورتت را لمس کند، برايت حکم ِ نسيم بهشتي را پيدا مي‌کند.....

فكر كن چه منظره بديه........             ..من اونجا بودم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 10:44  توسط خودم  |